|
|
|
|
|
بالاخره اومد ولي متأسفانه اون رفت تو دلش خوبي داشت بدي داشت غم داشت شادي داشت نگراني اصطراب خستگي بي خوابي درد و ... وقتي بهش فكر مي كنم يك موقعه هايي لبخند مي زنم واي ولي يك موقعي هم اخمام مي ره توهم دوستش داشتم خوب بود با تمام بديها و خوبيها اينهم گذشت يكي ديگه اومد بايد بگذره ببينيم اين چه جوريه انشاءالله كه خوب باشه براي همه بابا منفي فكر نكنين مي دونم كه متوجه شدين سال هشتاد و ششو مي گم يك بهاري سرد يك روز آفتابي يك روز باراني ولي عالي يك سال هم از عمرمون گذشت عمر عمري مثل باد فعلاً همين. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 14:16 توسط هیچکس
|
|
||
|
|
|
|
|
پیشاپیش فرارسیدن سال ۱۳۸۶ را به تمامی دوستان عزیز و مهربونم تبریک می گویم.
انشاءالله دلتان شاد- لب تان خندتان باشد. التماس دعا. خدانگهدار.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 10:20 توسط هیچکس
|
|
||
|
|
|
|
|
داره تموم شد... روزهای آخرشو داره سپری می کنه... آخه... چیکار کردیم؟ خوب بود یا بد؟ تا می آیی چشم به هم بزنی متوجه بشی، می بینی که تموم شده. ای بابا... کِی اومد و کِی رفت؟ چند نفر به جمع ما اضافه شدند... و چند نفر از بین ما رفتند... آره... 27 روز دیگه سال جدید خوش به حال بچه ها... وای به حال ما... تو این چند هفته باقی مونده روزهاش خیلی خوبه... مغازه ها شلوغ... دست ها پر (انشاءالله که دست های همه پُر باشه البته به شرطی که جیب ها هم پُره پُر باشه) همه به شدت در جنب و جوش هستند خانم ها به فکر خانه تکانی پدرها به فکر خرج های عید بچه های که دارن نقشه تعطیلات رو می کشن سیزده روز تعطیلی خدای خیلی می چسبه حالا باز تا اون موقعه می آیم... قول می دم... فعلاً. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 11:49 توسط هیچکس
|
|
||
|
|
|
|
|
برفی وای چه برفی قشنگ و باور نکردنی از توی اتاق و از پنجره ای که رو به حیاط باز می شه وقتی چشمم به برف افتاد انگاری به یکی از آرزوهام رسیدیم آخه اگر بدونین این دونه های برف وقتی می بارن چقدر قشنگن(می دونم که می دونید) رفتم تو حیاط و به آسمونی که برف ازش می اومد نگاه کردم صافِ صاف خیلی زود هم نشست تویک چشم به هم زدن همه جا سفید شد دوست داشتم برم بیرون تجربه اش را داشتم زیر برف راه رفتن اگه بدونین چه مزه ای می ده با یکی از دوستام که صمیمی ترین دوستمه هماهنگ کردیم و همدیگر رو دیدیم شاید باورتون نشه وقتی منتظر ماشین بودم موقعه غروب آفتاب(بماند که آفتابی هم نبود) ولی موقعه تاریک شدن هوا اون تاریکی و اون همه سفیدی با هم قاطی شده بود منظره ای بود توصیف نشدنی حالا هر کی منو نگاه می کرد فکر می کرد که چه کار واجبی دارم اومدم بیرون ولی خبر نداشتن که اومدم از این همه زیبایی لذت ببرم بالاخره رفتیم و دو ساعتی بیرون بودیم ولی حالا... اون زیباییش بود حالا سرماش یخ زدگی اش سُر خوردن مردم خدائی همه چیزش قشنگه راستی شما مراقب خودتون باشید حق یارتون. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 8:20 توسط هیچکس
|
|
||
|
|
|
|
|
در جای خالی از انسانها در جای که هر چه می بینی طبیعت است طبیعتی که دفتر را خیس می کند و چشمان را از نگاه کردن به آسمان باز می دارد در جای که می شود صدای همان آبی را شنید که با تندی به صخره ها می خورند و عصبانیت و خشم را نمایان می سازد می توان تنها بود می توان تنها بود می توان با خود فکر کرد ذهن خود را به جاهای برد که خاطرات شده اند آری خاطرات خاطراتی که فقط یادی از آنها می توان کرد آری آری این امواج سخت هر یک بدون هیچ وقفه ای خود را به ساحل نزدیک می کنند و و برای ابراز خشم روح آبی و پاک خود خود را به سنگ ها می زنند نیائید، بمانید. آرامشتان زیباست تلاطم قشنگ و حرکت آرام نمای شما، زیباست. این امواج خشمگین و تند طاقت صبر کردن ندارند می خواهند بگویند که روزی هم این دریای آرام این دریایی که همه آرامشش را دوست دارد می خواهد بِغُرد پس بیائید بیائید و با خشم خود ما را آرامش دهید. ما نیز زمانی به خشم می آیم ........ ...... .... .. . نبودم، می دونم. می خواستم دیگه ننویسم چراشو نمی دونم ولی ولی باز اومدم راستی طاعاتتون قبول التماس دعا داریم یادتون نره منتظر نظرهای قشنگتون هستم حق یارتان. فعلاً |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 8:59 توسط هیچکس
|
|
||
|
|
|
|
|
این هفته پنجشنبه. شب لیله الرغائب. شب آرزوها. آرزو.... اشتباه نشه. منظورم آرزو خانوم نیست. خواسته دلتون... خدائی چیزهای رو بخواهید که بشه. بشه گفت آرزو. مثلاً نگید امشب بخوابم فردا یک گونی پول کنارم باشه... اینجوری نه... قشنگ... حسابی. این شبها خدای نکرده خدای نکرده زبونم لال ... شاید دیگه گیرتون نیاد خوب چیه. چرا ناراحت می شید... حقیقت داره دیگه شاید دیگه نبینیم. خود من اولیش. بگذریم. فقط یادتون نره تو اون لحظه ها... این هیچکس فراموش نشه. هیچکس، هیچی نمی خواد. جزء سلامتی دوستای عزیزش. پس مهربونها برای سلامتی خودتون دعا کنید. بالاخره سفارش ما هم بکنید حتی یک کوچولو. چقدر خوبه که یک همچین شبی را به نام شب آرزوها گذاشتند. بابا اون خدائی که بالا سرتونه... هوای همه بندهاشو داره... همیشه و همیشه روز و شب مون .... روز وشب آرزوهاست حالا یک موقعه هایی.... سفارش شده هستند راستی ... راستی... اموات یادتون نره فعلاً. تا بعد. موفق باشید. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 15:17 توسط هیچکس
|
|
||
|
|
|
|
|
و اما از دست این آدمها ...................... بقیشو تو بگو بگو ببینم به این آدمها چه جوری نگاه می کنی.؟؟؟؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 9:16 توسط هیچکس
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه دوستای مهربونم. دیراومدم ولی اومدم. خوب قرار شده دیگه شاد بنویسم. ولی تا جایی که می دونم مطلب هام غم نبود. حرف دلم بود. خوب بیائید از عشق بگیم. چند جمله از بزرگان در مورد عشق: «هیچ آدمی نمی تواند به عشق فرمان دهد».. ژرژ ساند «عشق ورزیدن را فقط باعشق می توان آموخت»...ایریس مردوخ «آن که قصدنیکوکاری کرده باشد، به در می کوبد، آن که عشق می ورزد در را باز خواهد دید»... رابیند رانات تاگور «راه عشق ورزیدن به چیزی، این است که بدانیم شاید از دستمان برود»...ج.ک.چسترتن «عاشق بودن یعنی خوشبختی خود را با خوشبختی دیگری توام کردن».. گرتنرید ویلهلم نن لویزیست خوب فعلاً همین نظر شما دوست عزیز در این رابطه چیه؟ اگه ما آدمها به معنی واقعی کلمات پی می بردیم هیچ موقعه هیچ کلمه ای را به راحتی به زبون نمی آوردیم منتظر نظرهای قشنگتون هستم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 14:20 توسط هیچکس
|
|
||
|
|
|
|
|
بادها می وزند... درختان هر یک به این و آن سو می روند. برگها در زمین به هوا بلند می شوند. بادی که در خود قطرهای باران دارد. در جاده ای خلوت... در سکوتی زیبا... در آرامش. با باد قدم می زنم... با باران حرف می زنم... و به درختان راز دلم را می گویم... می گویم که بدانند... باید پای خود را محکم بر روی زمین بگذارم. بادی که می آید. هر آن ممکن است مرا با خودببرد. آسمان می غرد. آری او نیز فریاد می زند... چرا؟ آسمان هم گاهی اوقات از دست ما آدمها شاکی می شود. شاکی... بیا قدم بزنیم... بیا برویم... بیا با آسمان حرف بزنیم. بیا دلیل غرشش را بپرسیم. بیا بدانیم حرف دل او چیست؟ شاخه ها خشم آسمان را می گیرند. آن برگهای که به ناچار باید از درختان جدا شوند. آن گلبرگهای که باید، آری باید پرپر شوند. می دانید هیچ برگی بی اذن خدا نمی افتد. پس چرا باید به خاطر باد. درختان، گلها، زمین و ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 18:30 توسط هیچکس
|
|
||
|
|
|
|
|
بهار... بهار اومد... بهاری دوست داشتنی. خزون رفت... یک خزونی که بازم می آید... اونهم قشنگه. هوا مه آلود... زمین ها خیس... نسیم خنک... قطره های بارون... قطره های که وقتی می خورن تو صورت آدم. احساس زنده بودن... احساس شادی... درختهای که تازه شکوفه دادن... برگهای سبز و تازه. خوش رنگ... سکوت ... موج... صدای بلبل... صدای شادی... اینها آدم رو می برن... به یک جای. ولی حالا... چی ... هیچ. پوچ...گذشت. برنمی گرده. تموم شد و رفت... دوست داشتم باشه... باهاش لذت می بردم. عاشق بودم... می دونم که به هیچ قیمتی بر نمی گرده. اصلاً... حالا باید حسرت بخورم. ولی نه مراقبم ... دیگه اینجوری نشه... مراقبم که بهتر از اون موقعه باشم. قربونش... یکبار اومد و حالا... دیگه نیست... ولی دوستش دارم... با خاطراتش زندگی می کنم... می دونید که از چی حرف می زنم. از جوونی..... عاشق سن 18 تا 22 سالم. دیگه نمی آید. ولی... امیدوارم سالی خیلی خوبی داشته باشین سالی پر از سلامتی، موفقیت، شادی، خیر و ... شکر. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 16:20 توسط هیچکس
|
|
||